تبليغاتX
حرفهایم برای تو
تقدیم به داداش مهربونم علی جون

این روزا وشب ها خیلی دلم گرفته

از دست خودم

                 از دست زمونه

                                 از خیلی چیزا ...

باز هم خوبه یه جایی هست که بتونم اونجا بنویسم و  بهتره بگم جایی است که اونجا رها می شم. آزاد میشم ،خودم می شم ، سرشار از نیاز  میشم...

 داداش علی جون! اى تجسم خوبیها! کی مى آیى تا خنده هایت شور نیاز را در دلم زنده کند و قامتت شوق عبودیت تو را معنای تازه بخشد.

 آسمان و ملکوت، دستهاى قنوت قناعتت را عاشقانه تا عرش بالا مى برند، کی مى آیى تا چشمان پر نیاز من را شرمسار خاک پایت نمایی.

کی مى آیى تا فاصله ی زمین وجود من و آسمان ملکوتی خویش را با واژه هاى نیاز کوتاه کنى و سخن هاى زیبایت را همچون بارانى از تمنا ، بر سرزمین کویری ام ببارانی.

کی مى آیى تا سجاده هاى نیایش از عطر دعا های نیاز گونه ات آکنده شود و با پلى کوتاه بین آسمان وزمین  مرا نیز عرشیایی کنی!!!؟؟.

 

می ایستم،

 

به ممتدترین نگاه تو خیره می شوم،
خود را به امتداد نگاهت می آویزم،
پلک بر هم میزنی، از چشمت می افتم.

 

میگویی دلت را بگیر از من،
نگاهت را نیز،
آنگاه در آخرین سقوطم،
گوشه چشمت،
یک مژه برای رهایی به من قرض می دهد،
و من تا اوج نگاه تو بالا میروم،
و باز تا سقوطی دیگر پشت پلکت به انتظار می مانم،

"مهربانم، چه کسی تو را از مهربان بودن با من مایوس می کند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 2:43  توسط ابی  | 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

حلول  ماه خدا  رمضون رو بهتون تبریک میگم از دستش ندین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 0:43  توسط ابی  | 

 علی جون

          این دل من از  گرمی خنده های تو 

                          رنگ و بوی بهار می گیره  

                                          پس همیشه لبخند بزن جانم

 زندگی یه آرزوی مبهمه مگه نه ......... مگه نه ............. مگه   نه؟

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 2:38  توسط ابی  | 

 

 سلام                  

        علی                             

              جون

در را آهسته بستم و داخل شدم.سر سرا نیمه روشن بود. صدا از جایی بلند نبود کفش هایم را در آوردم و روی پنجه پا ،آرام آرام از دالان گذر کردم و به نزدیکی در اتاق رسیدم، چراغ را روشن کردم و لبه قالی را از پشت در برداشتم ودر را گشودم و داخل شدم، به سوی تختم روانه شدم وآرمیدم واز فرط خستگی پلک هایم را بر هم نهادم و آرامشی را در عمق وجود خویش حس نمودم دیگر هیچ فکری نداشتم همش آرامش بود، آرامش قبل از طوفان. انواع اشباح و سایه ها در خیالم، با بی شرمی و حالت مرموزانه ای جولان می دادند ، نگاه شان همچون نگاه رعب آور کفتاری بود که بوی خون ، آن را آماده ی هیمه ای دیگر می کرد.این نگاه ها با صدای خروپفی خشک وزننده در عمقم نفوذ می کرد..،وحشت برمن غالب شده بود،ساعت از 2 بامداد گذشته بود،صدای پیچیدن باد درون سرسرا- که از لبه ی باز پنجره به درون می وزید- صدای چندشناکی تولید می کرد،پاندول ساعت نیز در رقابت با او ،باصدایی بغض آلود هم آوایی میکرد،چراغ خونه همسایه به رنگ قرمز، از لبه ی پنجره به روی قالی پرتو افشانی می کرد،ومدام خاموش وروشن می شد.انگار از روشن ماندن خویش، شرم می کرد،صدای جیغی خفیف، آلوده به قرمزی نور چراغ توجهم را جلب نمود،جرات برخواستن نداشتم،بی تفاوت همچنان پلک هایم را بر هم گذاشته بودم،ناگهان چراغ با صدای مهیبی ، که از امتداد شب وحومه  شهرمی آمد ، همراه با صدای جیغکی بیجان،خاموش شد.وزش باد شدت گرفت،درون سرسرا غوغایی بر پا بود ، انگار هزاران جغد شوم ، از درون دیوار متروک و شومینه خاکستری غبار گرفته ی سرسرا با جیغ های ممتد دستها یشان را برای خفه کردنم بیرون می آوردند وتکان می خوردند. اموج باد شبانگاهی پیوسته بشارت میداد،خاک های فرسایش یافته وپوسیده همراه با سنگینی پران ونرم ، در آسمان پراکنده شده بود ، ابر های مخفی  وخجل، به آرامی از این آماج طبیعت ، خود را نمایان میکردند ، همه با هم بشارت شبی سخت وطاقت فرسا را می دادند.ابر وباد از نزاع با یکدیکر لذت می بردند ،بی اراده ابر برآشفت وصاعقه هایش را بر عمق وجودی باد وخاک و تن رنجور زمین وزمان می نواخت. چه صدای مهیبی بود، برق از چشمم پرید، همان لحظه الوار و بنای ساختمان بالای سرم را بر اندام ها وپیکر رنجورم ،احساس نمودم،یه لحظه انگار فکر کردم که داره روح از تنم جدا می شود،دیگه زندگی ام دست خودم نبود،نمی توانستم ادامه دهم اما می دانستم که این هم موقتی است.همین مرا تسکین می داد...ابر های خجل و خسیس از بی تابی خویش ، مدام آب می شدند ودشت را سیراب می کردند. مدتی این نزاع طبیعت ادامه یافت ، آنچه مشخص بود برتری ابر بود که با باران خویش تمام خاک هارا فرو نشانده بود.ساعت نزدیک 4 صبح شده بود، واین نزاع ،همانند نزاع من برای غلبه بر وحشتم ادامه یافت.در این موقع احساس کردم تخت دارد تکان می خورد ،ومن نیز حالت اینرسی یی در خویش احساس کردم ، آری زمین میلرزید وبدین گونه خشمش را نشان میداد. این بار واقعا سنگینی الوار را بر سینه ام احساس نمودم واز اینجا بود که خوابیدم ودیگر نفهمیدم چه شد...  تا به امروز که دوباره بیدار شدم ، نا گهان برخواستم و وقایع را مرور کردم به هرجا سرک کشیدم تا فقط نشانه ای از آن طوفان مهیب بیابم،اما نیافتم. این طوفان از افکاری مجازی در رویا بر من وارد شده بود؟! یا نه واقعیت داشت ؟! تصمیم به سفر گرفتم تا آن را فراموش نمایم !تا شاید جایی اثری از او بیابم، پس فردا عازم سفر می باشم ، فقط وفقط یک شب ویک روز فرصت دارم.از خود می پرسم برای چه؟ نمی توانم خود را قانع کنم،فرصت کوتاهی ست،با دو دست سرم را فشار دادم ، انواع صداها در سرم پیچید.تنم لرزید، اینجا انگار همه چیز رو توی قاب گذاشتن و فقط باید از پس شیشه اونا رو نگا کنی، اما اونجا هم مثل اینجاست، ولی بدون شیشه قاب.من همه ی تلاشم رو میکنم که جواب سوآل خودم رو بدم ، چرا این همه مدت خواب بودم؟

می رم ولی اونجا فقط خاطره ی تو مونده تو قلبم. می دونم اونجا واسه تو هم پر از خاطرات قشنگه. منم هوای سفر زده به سرم ، پاییز دوباره اومده ، دوباره وقت رفتن است، مدتی است که پاییز رو باید برم سفر ولی این سفر دیگه چندان طولانی نیست ، داریم به پایان راه میرسیم. پاییز اونجا هیچ وقت برای من پیام آور خوشحالی نبوده ، به جز فقط یک دوران... فقط یک دوران... الانم که دارم میرم فقط به عشق اون دوران می رم... از بودنم ،از تنهایی ام ، از افکارم،از قدم برداشتنم ،از روانه شدنم،از گستاخی ام، ازنبودنت واز بودنم خجالت می کشم...  به مامان وبابام خیره شدم همین جور خشکم زده بود،بانگاهم تشکر کردم ، کنار پنجره رفتم توی حیاط زیر درخت کنار، مرغ عشقم بغض کرده بود دلم براش سوخت ، تازه زنش رو عوض کرده بودم آخه نا زا بود و با هم جنگ می کردن. هنوز با این جدیده خو نگرفته بود، میدونست دارم میرم ، بیشتر غصه خوردم...  

هر چه زود تر بیا که من خیلی دلم هواتو کرده...   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387ساعت 3:15  توسط ابی  | 

«‌ بسم الله الرحمن الرحيم

 اناانزلناه في ليله القدر

و ماادريك ما ليله القدر

ليله القدر خير من الف شهر

تنزل الملائكه والروح، فيها باذن ربهم من كل امر

سلام هي حتي مطلع الفجر »

« ما «آن» را فرود آورديم درشب قدر

و چه ميداني كه شب قدر چيست؟

شب قدر از هزار ماه برتر است  

فرشتگان و آن روح دراين شب فرود مي‌آيند

به اذن خداوندشان از هر سو

سلام بر اين شب تا آنگاه كه چشمه خورشيد ناگهان مي‌شكافد! »

 

دست نوشته دکتر علی شریعتی

تاريخ قبرستاني است طولاني و تاريك، ساكت و غمناك، قرن‌ها از پس قرن‌ها هم تهي و هم سرد، مرگبار و سياه و نسل‌ها در پي نسل‌ها، همه تكراري و همه تقليدي، و زندگي‌ها، انديشه‌ها و آرمان‌ها همه سنتي و موروثي، فرهنگ و تمدن و هنر و ايمان همه مرده ريگ!

ناگاه در ظلمت افسرده و راكد شبي از اين شب‌هاي پيوسته، آشوبي، لرزه‌اي، تكان و تپشي كه همه چيز را بر مي‌شود و همه خواب‌ها را برمي‌آشوبد و نيمه سقف‌ها را فرو مي‌ريزد. انقلابي در عمق جان‌ها و جوششي در قلب وجدان‌هاي رام و آرام، درد و رنج و حيات و حركت و وحشت و تلاش و درگيري و جهد و عشق و عصيان و ويرانگري و آرمان و تعهد، ايمان و ايثار!

نشانه‌هايي از يك «توليد بزرگ»، شبي آبستن يك مسيح، اسارتي زاينده يك نجات!

همه جا ناگهان، «حيات و حركت»، آغاز يك زندگي ديگر، پيداست كه فرشتگان خدا همراه آن «روح» در اين شب به زمين، به سرزمين، به اين قبرستان تيره و تباه كه در آن انسان‌ها، همه اسكلت شده‌اند، فرود آمده‌اند.

اين شب قدر است.

شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدير بر يك انسان نو، آغاز فردايي كه تاريخي نور را بنياد مي‌كند.

اين شب از هزار ماه برتر است، شب مشعري است كه صبح عيد قرباني را در پي دارد و سنگباران پرشكوه آن سه پايگاه ابليسي را!

شب سياهي كه در كنار دروازه مني است، سرزمين عشق و ايثار و قرباني و پيروزي!

و تاريخ همه اين ماه‌هاي مكرر است، ماه‌هايي همه مكرر يكديگر، سال‌هايي تهي و عقيم، قرن‌هايي كه هيچ چيز نمي‌آ‏فرينند، هيچ پيامي بر لب ندارند، تنها مي گذرند و پير مي‌كنند و همين و در اين صف طولاني و خاموش، هر از چنديشبي پديدار مي‌گردد كه تاريخ مي‌سازد، كه انسان نو مي‌آفريند و شبي كه باران فرشتگان خدايي باريدن مي‌گيرد، شبي كه آن روح در كالبد زمان مي‌دمد، شب قدر!

شبي كه ازهزار ماه برتر است، آنچنانكه بيست و چند سال بعثت محمد، از بيست و چند قرن تاريخ ما برتر بود.

سال‌هايي كه آن «روح» برملتي و نسلي فرود مي‌آيد از هزار سال تاريخ وي برتر است. و اكنون، براندام اين اسلام اسلكت شده، برگور اين نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سياهي و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟

شبي كه باران فرو مي‌بارد، هر قطره‌اش فرشته‌اي است كه بر اين كوير خشك و تافته، در كام دانه اي، بوته خشكي و درخت سوخته‌اي و جان عطشناك مزرعه‌اي فرو مي‌افتد و رويش و خرمي و باغ و گل سرخ را نويد مي‌دهد.

چه جهل زشتي است در اين شب قدر بودن و در زير اين باران ماندن و قطره‌اي از آن برپوست تن و پيشاني و لب وچشم خويش حس نكردن، خشك و غبار آلود زيستن و مردن!

هركسي يك تاريخ است. عمر، تاريخ هر انساني است و در اين تاريخ كوتاه فردي، كه ماه‌ها همه تكراري و سردوبي معني مي گذرد، گاه شب قدري هست و درآن از همه افق‌هاي وجودي آدمي فرشته مي‌بارد و آن روح، روح القدس، جبرئيل پيام‌آور خدايي برتو نازل مي‌شود و آنگاه بعثتي، رسالتي، و براي ابلاغ، از انزواي زندگي و اعتكاف تفكر و عبادت وخلوت فراغت و بلندي كوه فرديت خويش به سراغ خلق فرود‌آمدني و آنگاه، در گيري و پيكار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ايثار خويش به پيام!

كه پس از خاتميت، پيامبري نيست، اما هر آگاهي وارث پيامبران است!

آن «روح» اكنون فرود آمده است، در شب قدر بسر مي‌بريم. سال‌ها، سال‌هاي شب قدر است، در اين شبي كه جهان ما را در كام خود فرو برده است و آسمان ما را سياه كرده است، باران غيبي باريدن گرفته است، گوش بدهيد، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را مي‌شنويد، حتي صداي روييدن گياهان را درشب اين كوير مي‌توان شنيد.

سلام بر اين شب، شب قدر شبي كه از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه كه خورشيد قلب اين سنگستان را بناگاه بشكافد، گل سرخ فلق برلب‌هاي فسرده اين افق بشكفد و نهر آفتاب بر زمين تيره ما ... و بر ضمير تباه ما نيز جاري گردد. تا صبح بر اينشب سلام !

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 0:11  توسط ابی  | 

 
منبع : خدمات وبلاگ نويسان جوان          www.b-a-h-a-r-2-0.sub.ir رفتن به بالاي صفحه ->