تبليغاتX
حرفهایم برای تو
تقدیم به داداش مهربونم علی جون
Ali JOON

مدت ها بود فرصت نمی شد حرفی و سخنی از دکتر شریعتی  بخوانم و بنویسم اما الان دیگه در این ساعت نا خود آگاه به سوی کتاب ایشان روانه شدم و جالب بود اولین پاراگرافی که دیدم خیلی به دلم نشست انگار حرف دل خودم بود که با آن همه لطافت و رسایی بیان می شد ولی من عاجز از بیان این چنینی او بودم ، هر گاه به سوی دکترشریعتی می روم نا خود آگاه یاد و خاطره ی تو دوست خوب و داداش عزیزم در دلم زنده می شود پس دلم نیومد این متن زیبا رو تنهایی بخونم ، گفتم تو هم بخونیش.. لحظات ودقایق با این شور و شوق در من خیلی کم بوجود می آد این یکی از دقایقی است که من از تمام رنج ها و درد ها ، و از تمام بی کسی هایم واز تمام انانیت پست خویش و برای رهایی از آنها ، به سوی تو پر می کشم رفیقم  فاصله  ی بین من و تو خیلی زیاده اما این وب واین نوشته ها همیشه تو رو در یاد من زنده نگه می داره . از نیچه بگم که فرمود: زمانی که مرا شناختی ، دیگر برایت مشکل نبود که مرا پیدا کنی! هم اکنون گم کردن من مشکل است....

 

و حالا من تو رو شناختم... دور بودن از تو با این جملات تسکین میابد.

واین همون متن زیبا

دکتر علی شریعتی

چه لذت بخش است آنچه از او برایم حکایت می کنند ،من در این حکایت هاست که سر چشمه ی طبیعی بسیاری از احساس های ریشه دار مجهولی را که در عمق نهادم می یابم ، پیدا می کنم واین معاینه ای شگفت و مکاشفه ای شور انگیز است ، مثل این است که از من و حالات من و عواطف و خصایص روح من و از زندگی من ، پیش از زندگی من ، پیش از این عالم پیش از تولدم  ، وپیش از حیاتم سخن می گویند. من نیم قرن پیش از آمدنم به این جهان خود را در او احساس می کنم . مسلما من در روح او نبض او ، خون او بوده ام در رگ های او جریان داشته ام ، در نگاه او نشانی از من بوده است مجموعه آثار 241

 

 اگه از این ریل و پله ها  بیایی بالا میرسی در خونه ی خدا...!!!!

 

دکتر شریعتی متانت، وقار آرامش و خونسردی و خویشتن داری در تمام حرکاتش آشکار بود وبه ورای  آنچه در پیرامونش بود ؛ می اندیشید... اعتقاد داشت که تمامی  یک حقیقت از سه مرحله می گذرد: 

اول: به سخره گرفته می شود  دوم: وحشیانه با آن برخورد می شود سوم: چنان پذیرفته می شود که گویی ( اظهر من الشمس ) وبدیهی است...

 

من توی دانشگاه ودر طی بر خورد با برخی افراد واقعا به این حرف دکتر پی بردم ؛ آنجا بود که بیشتر بر شناختم بر شخصیت اوی افزوده گشت...

 

دوست عزیزم  ، تو در نگاه من از همان ابتدای دیدارت  جلوه ای بی همتا  داشتی و روز به روز بر این افزوده می شود ؛ دیروز با بودنت  وامروز با نبودنت  در نگاهم  جلوه میکنی...

  
                                  

      همیشه در نگاه و خیال من  ز شعله گرم تر تویی

                                                                   

                چه گرم دوست دارمت ...

          

           مواظب خودت باش ایدز نگیری

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 14:45  توسط ابی  | 






داداشم؛ آروم آروم ثانيه ها سپري مي شوند وما به نقطه ي پاياني نزديک مي شويم... پاياني که آرزو دارم ؛ آغاز خوش و نکويي براي تو داداشم  داشته باشه ؛ از اينجا واز اين راه دور ، با تمام وسعت دل کوچکم برايت آرزوي سلامت ميکنم ، آرزو ميکنم هميشه لبخند بر لبانت جاري باشه وهمواره کوچه باغ زندگي بهاريت پر بار، نوراني وسبز تر از هميشه باشه...حالا فقط بخند داداشم... همانند گل نيلوفر، زندگي من،همين يک روز به نظر مي رسد ؛ روزي که تو شاد باشي...

  

خاک   نشين  ره   ميخانه  ام         

 خانه خراب  دل  ديوانه ام

زان که به ميخانه بجز يار نيست       

 کشمکش صفحه و زنار نيست

هرچه در آنجاست بود درخروش     

 جام مي و مي زده و مي فروش

حـسرت بگـذشتـه و آينـده نيـست         

جز به ره عشق کسي بنده نيست

اي که به  دام تو  اسيرم    اسير          

 لـذت ديوانگي  از  من   مگيـر

بنـده  عشقـم کن  و   نامم  بـده          

 خاک رهم  ساز  و  مقامم  بده


 
 چقدر دلم ميخواست اکنون در کنار تو بودم و ميتوانستم صداي تپش قلبت را بشنوم ! ميتوانستم کلمات شيرين و دلگرم کننده تو را بشنوم و در درياي چشمانت شنا کنم همواره ميلي مهار ناشدني نگاهم را بسوي نگاه  تومي کشاند . در نگاه تو حسي وجود دارد که در تارو پود وجودم گرماي مطبوعي را ايجاد ميکند . بايد جمله اي بگويم و خود را از زير اين نگاه برهانم . به همين خاطر بسختي لب به سخن مي گشايم ومينويسم :
- متشکرم  و ...

 چشمهاي تو ، در زير پلکهاي خسته تو مهربانتر و دوست داشتني تر از هميشه است برای همین است که من بيشتر اوقات شب ها مي آيم و آپ می کنم...

تا  قيام قيامت دوستت دارم...

آهان داشت یادم میرفت؛ همیشه سعی کن دوست دخترت حتما ویژگی های این عکس رو داشته باشه... یا حد اقل بهش یاد آوری کن...


که شب عیدی همه جا ترو تمیز باشه...


Free Image Hosting by Free picture image hosting at Free-Picture-Host.com



 

      


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 28 اسفند1388ساعت 17:15  توسط ابی  | 


 

علی جون

بعضی وقت ها که سر یک دو راهی قرار می گیری اگه ندایی از درون به تو نهیب بزنه که جاده ای که پیش روی توست آخرش به یک کوچه ی بن بست ختم میشه ، نگاهی به جاده می اندازی ، گل های رنگارنگ و معطر جاده تو رو محو زیبایی خودشون می کنن وانگار با یه نیرویی تو رو به سمت خودشون می کشونن.

بی تفاوت به اون ندای درونی ، لذت قدم گذاشتن در این جاده رو ترجیح می دی به منطق و انسانیت؛ همینطور به پیش میری ، وقتی به انتها نزدیک میشی وبه بن بست میرسی ، میفهمی که عمر لذت این راه درست به کوتاهی عمر گل هاش بوده اونوقته که با خودت می گی کاش تموم اون خوشی ها فقط یه خواب بود واین بن بست فقط یه کابوس!!!

 

دلت هوای نقطه ی شروع رو می کنه ، با خودت می گی کاش بتونم برگردم به نقطه ی آغاز وزندگی رو از نو شروع کنم . می خوای برگردی ولی وقتی به عقب نیگا می کنی می بینی تموم پل های پشت سرت رو خراب کردی وراهی برای برگشت (بازگشت) باقی نگذاشتی ، در یک کوچه ی تنگ وتاریک و باریک گرفتار میشی ودیگه راهی برای نجاتت باقی نمی مونه وتنها کاری که از تو بر میاد یک فریاده فریادی برخواسته از سینه که زنگ خطری باشه واسه آدمایی که هنوز در نقطه ی شروع هستن و حالا بعد از گذشت چند سال داستان زندگی من مثال همون فریاده به همراه کمی حسرت. .

 

آره زندگی زیباست اما نه به خودی خودش ، بلکه این زیبایی رو ما با دستای خودمون می سازیم و با افکارمون لحظه های شیرینو از دل مرموز ومبهم روزگار بیرون می کشیم و دل سنگی وبی احساس روزگار رو  به تپش در میاریم و اونو به خنده وا می داریم.

بله دریا زیباست، آسمون زیباست، گل زیباست، ولی چه بسیار آدم هایی که اونقدر توی مشکلات وگرفتاری ها ی روزمره غرق شدن که اصلا زیبایی اونا رو نمی بینن؛ وچه آدمایی که به خاطر یه اشتباه  خرمن عمرشونو به باد دادن؛ طوری که نه از آبی بیکران دریا لذت می برن نه زیبایی گل رو احساس می کنن ونه بارش بارون قلباشونو آروم می کنه ؛ همه چیزو میبینن ولی قدرت حس کردن زیبایی اونا رو برای همیشه از دس دادن؛ وچقدر اشتباه کردن راحته  اما تاوان پس دادن خیلی سخته؛ آدم چقدر راحت اشتباه می کنه و چقدر  راحت به خاطر یه اشتباه همه چیزشو می بازه....

(برخی مطالب یرگرفته از نوشته های ثریا منصور بیگی)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 اسفند1388ساعت 4:51  توسط ابی  | 

چه خوب است که همگی ما از رهروان راستین وبخصوص از شیعیان واقعی آن حضرت باشیم وبا شناخت واقعی ایشان وشخصیت والای او ، از محبان ودوستداران او باشیم و به قول دکتر شریعتی: حب مولا بدون شناخت او نه تنها ارزشی ندارد بلکه سرگرم کننده وگمراه کننده است.زیرا محبت نجات بخش نیست معرفت نجات بخش است

این موضوع نیز یکی از درد های علی است چنانکه دکتر علی شریعتی گفته است:( آیا علی بیشتر راضی نیست و آیا برای ما بیشتر مفید نیست و آیا به حقیقت تشیع این نزدیک تر نیست ،که ما از میان این دو دردی که علی می کشد، یک درد دردی است که از ضخم شمشیر ابن ملجم ،علی احساس می کند واز فرق سرش ، ویک درد دیگر ،دردی است که او را تنها به نخلستان در نیمه شب کشانده است ، وما تنها بر دردی می گرییم که از شمشیر ابن ملجم، علی در فرقش احساس می کند. که این دردیست که اصلا ،،علی احساس کند؟!! ودردی را که چنان روحی را که در آفرینش نمی گنجد به ناله آورده واین تنهایی را که در نخلستان های خاموش، در دل شب، در پیرامون مدینه ،تنها ،دردمند، می نالد... این دردی است که اینقدر دهشتناک است، که چنان عظمتی را به ناله آورده و دیری نمی پاید... ما باید این درد را بشناسیم ، نه آن درد را(شمشیر) که علی درد شمشیر را اجهاف میکند ولی ما درد علی را احساس می کنیم..

همیشه این مسئولیت است که انسان را وادار می کند تا شناخت صحیحی از مسایل پیرامون بدست آورد بلکه دنبال آن رود و عقل را تمام وکمال در خدمت آن شناخت رشد دهد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 18:42  توسط ابی  | 

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم.»
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل.»
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم.»
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم.»
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

حلول  ماه خدا  رمضون رو بهتون تبریک میگم از دستش ندین

خورشید سوزان کویر ماهشهر که خودم با دوربینم گرفتم

اینم  کارون

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 0:43  توسط ابی  | 

 
->